ساعت دوازده و ربع بود نمازم را خواندم و با چند نفر از بچه ها رفتیم سلف تا نهار را میل کنیم بعد از میل کردن نهار به خوابگاه برگشتم لباسهایم را پوشیدم موهایم رایانه کردم عطری زدم و بیرون از سالن خوابگاه رفتم کفشم را از کمد در آوردم و آن را تمیز کردم.من و دوستانم منتظر راننده شدیم ایشان آماده بودند اما ظاهرا" چند نفر از دوستان آماد نبودند.کمی منتظرشان ماند.یکی از آنها تشریف نیاورد،رانند حرکت کرد ساعت 1ونیم بود .من کنار راننده نشستم.کمربند ایمنی را بستم و راننده حرکت کردند.تقریبا ربع ساعت یا کمی بیشتر کنار مدرسه رسیدیم.مدرسه،مدرسه نور بود.تاسیس 1372 دارای شش پایه بود و دوازده کلاس.مدرسه تقریبا کوچک است وارد مدرسه شدیم .بعضی از دوستان عکس می گرفتند و بعضی با دانش آموزان گپ میزدنند.چندتا از مسئولین مدرسه به ما خوش امد گفتند.اتفاقا" یکی از آنها در ترم اول استاد ادبیاتمان بود.وارد دفتر مدرسه شدیم.ناظم و مدیر با ما صحبت کردند.ما را هر دو نفر باهم به کلاسها تقسیم کردند.ما وارد کلاس سوم که معلم شان خانم اشتری بود شدم. به ما خوش امد گفت.و به دانش آموزان گفت:که به احترام شان پا شید،اینها کارورزند
برچسب: روز اول کاری,روز اول کارورزی,روز اول كار,روز اول كاري,استرس روز اول کاری,
نویسنده: آیلین کاظمی
تاريخ: شنبه
22 آبان
1395 ساعت: 6:16